و به تمام “دوستت دارم ” های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماندند. و ما آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم که منطقی هست؛ و بدهکاریم به تمام “نگاههایی” که از چشمان هم دزدیدیم تا نشان دهیم اسیر عشق نیستیم؛ و به “دستهایمان” که نوازش را از آنها دریغ کردیم تا مبادا مهرمان بر دیگری نمایان شود؛ و به “نفسهایمان” که حبسشان کردیم تا به شماره افتادنشان خبر از سرّ درونمان ندهد؛ و به “احساسمان” که اجازه ندادیم بر زبانمان جاری گردد، تا مبادا کلامی از محبت گوش جانانمان را بنوازد و قلب عاشقش را گرما بخشد..! و بدهکاریم به “قلب دردمند” و “روح خسته” ی عزیزی که با کلامی از امید، آرام اش نکردیم و با واژه ای از عشق به وجود سرد اش گرمای محبت نبخشیدیم؛ و ما بدهکاریم حتی به “افکارمان”، که به عمد گسستیمش از نقش و یاد یارمان، که فراخ باشد “آن” ، و آزاد باشیم “ما”؛ و آسوده باشد آن “وجدانِ” نخ نما، برای میزبان دیگری بودن؛ ما به همدیگر بدهکاریم