
تازگی هاچیزهایی می نویسمکه خودم هم عاشقت می شوم!بعد...می شوم شاعر مورد علاقه ام!حالا تصور کن من حسود را! به شاعر حسادت میکنم بابت داشتن تو!تو را لعنت می کنم به خاطر این همه زیبایی!خدای من...کیستم من؟اینجا چه میکنم؟!دیدی...باز،داشتم در تو گم می شدم!لطفا...ببوس مرا...بگذار از زیباترین کابوس عمرم پر بکشم!...
ادامه مطلب
“وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدهامثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانمچندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادااما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیستآنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها هر روز بی تو روز مباداستقیصر امین پور ...
ادامه مطلب
یک نفر پشت پنجره ایستاده است...یک نفر دارد پرده را کنار میزند ...یک نفردارد نگاه میکند به پاییز به باران ان سوی پنجره حالا روی صندلی ای که کنار پنجره است مینشیند کتابی را که در دست داردباز میکند .....میداند که پاییز فصل یاد اوری خاطرات است و دوباره نوشتن از نانوشته ها غرق میشود از تو و حس تو ...اصلن حواسش نیست که لیوان چایش سرد شده است....و خاکستر سیگارش روی لباسش ریخته ست....ریسه میرود و دلش خنک میشود از اتفاقات افتاده بینتان.....دلش میخواهد داد بزند که اوهم دوستش دارد ....پیش خودش فکر میکند ...
ادامه مطلب
توی خیابان چشم می اندازم و دنبالت می گردم ....هوا سرد است ...شالم را محکم میپیچم دور سرمxa0 روی دهانم ...پیش خودم تکرار میکنم تو قرار میگذاری و من خیال میپروم....خیره می شوم به انتهای خیابان....هرکس رد میشود نگاهم میکند...توی دلم میگویم خجالت بکش و خودم جواب میدهم نمیکشم....دندانهایم به هم میخورند هوا انقدر هم سرد نیست که دندانهایم بهم بخورد ...مینشینم و زانویم را در بغل میگیرم و چشم می چرخانم و پی ات میگردم ...صدای اذان میاید چشمانم را باز میکنم بدنم کرختxa0 است و دستهای بخیه دارم هر دو درد م...
ادامه مطلب